فکر خوب
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٩ : توسط : پیر صدیق

 

سر من پر از ستاره، نفسم عطر بهاره

 دوست دارم این زندگی را،دوست دارم این زندگی را

 گر چه گاهی ابری میشه ،خیلی خیلی تیره میشه،

 اما من با فکر خوبم، ابرها را پاک می کنم ،خورشید را در میارم

 همه جا، نور میشه، همه وقت روز میشه

 گاهی وقتها، گلهای باغچه ام ، پ‍‍‍‍‍ژمرده می شند ،

 پرنده های خوش صدا، بی بال ونوک بسته می شند

 ولی من با فکر خوبم چه جادو میکنم ؟!

 همه گلها را شاداب می کنم،

 مرغکان جون می گیرند،!

 پر می کشند تو آسمون،

 می خونند برای گلها، ترانه ، ترانه های عاشقانه

  بعضی وقتها، گره ها کور می شن ،

اونقدر کور میشن که با دندونم دیگه باز نمیشن

   دلها  ناشاد می شن

  اما من با فکر خوبم ،

 گره ها را  باز می کنم ، دلها را شاد می کنم

  گاه..........

  نردبان را  زیر پایم می کشند، نادانها ،

تکیه گاهم  را می ربایند آنها

  اما  من  با فکر خوبم،

نردبان و تکیه گاه  دیگری خواهم  یافت، 

بلندتر و محکم تر

آدما چه بد کنن  چه بد گویند ،گله هرگزنخواهم  کرد

 خودم را  سازم من  ، آگاه تر،  عاشق تر 

 می خونم ...  باز این ترانه :

 که  سرم پر از ستاره، نفسم بوی بهاره ،

دوست دارم این زندگی را، دوست دارم..........


 
ادعا
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٩ : توسط : پیر صدیق

 

:نمیشه باور کرد ولی دیده ام من، حقیقت دارند

 

                               'در کوچه ما سنگهایی هستند که، زبان دارند

 

گوش هم دارندولی کر می شوند برای صداهایی 

 

                        فقط حرف می زنند زیاد زیاد ،   خیلی ادعا دارند

 

 


 
حق انتخاب
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۸ : توسط : پیر صدیق

زندگی، سرابی بیش نیست

      این منم، که چشمه  آب دارم

 زندگی، شادمان نیست 

 این منم ، که شادی ناب دارم      ,.

بد و خوبی، که در جهان ، می بینم

 این منم، که ساخته ام  و حق انتخاب  دارم


 
تفاوت
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٤ : توسط : پیر صدیق

                       من زنده ام به هوای تو ،  تو بی اعتنا به بودن من

         من مهر می ورزم به تو ،  تو دوری می کنی، ازمن

                    من تواضع می کنم با تو ، تو سنگ غرور می زنی برمن

       من زیاد عاشقم بر تو ،  تو زیاد ناز می کنی با من


 
آگاهی
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٤ : توسط : پیر صدیق

پرنده گرسنه سوی جالیز پرواز کرد و گفت:

دیگر از مترسک سر جالیز نمی ترسم ،

تازه آگاه شدم که چوبدستی مترسک  را،   باد حرکت می دهد

 

 

 


 
سکوت
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۳ : توسط : پیر صدیق

               بهر ننوشتن من ، قلم ،  شکسته می شود

               بهر خاموشی من، زبان ،  بریده می شود

              همدست شده  باهم، امر به سکوتم  می کنند

             اما درونم را ببین پر از ۰فریادو ناله می شود


 
مشق عشق
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۸ : توسط : پیر صدیق

 مشق عشق ما اگه  خط خطی شده   بیا از نو بنویسیم

        ما که یک دلیم، چیزی پنهان نکنیم     همه از رو  بنویسیم

دفتر  زندگی  نوشته خوب و بد ،  داره ،  زیاد. زیاد

                  بدیهاشا پاک کنیم،تا خوبیهاش بشن، خیلی  زیاد