امروز ما هستیم!!!
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳۱ : توسط : پیر صدیق

 

امروز، تودستای من و توست، چرا  قول،فردا می دهی

 بهر حرفای قشنگ و کار خوب، وعده فردا می دهی

شاید چو ،یارانی که رفتند بهر ماهم، فردایی نباشد

امروزبده ، تمام مهروشادیت را نگو،  فردا می دهی


 
انسان واقعی
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٩ : توسط : پیر صدیق

 انسان واقعی ، تافته ای ،جدا بافته است.

 عشق را خدا ، فقط ، به او داده  است

   تاروپودش را زعشق بافته  است.

  خدا از خلقتش ،بخود بالیده است

  او،هنرمندیست ماهر، بس توانا

بی پر و بال می پرد درآسمانها 

می تواند با دل گریان بخنداند زیاد ، 

می تواند با درونی شاد ازغم، زند فریاد

 در تهیدستی و فقر، سفره بی رنگ ونوا را، رنگین می  کند

 گاهی شکسته می شود، باز خود را سخت و سنگین می کند

  او که با اندک نسیمی تب کرده دچار، لرز می گردد

  گر بخواهد، سهمگین طوفان حریف او نمی گردد.

  می تواند هر زمان با فکر نو،تازه و تازه تر شود

  تا برای رفع مشگلات این جهان، توانا تر شود

پس

    می توانیم ، بی خشم و جنگ، ریشه ظلم و ستم را بر کنیم.

  جای آن عدل و محبت بزاریم، تا  جهان  زیبا و زیباتر شود

   آنگه، سرود عشق و صلح را در همه عالم  سر دهیم

  تا بگوییم به جهان ،    

انسان، خشم و جنگ نیست،

  انسان واقعی،   شادی و مهربانیست

 

 گر بخواهیم، می توانیم ................می توانیم.........می توانیم........

 

 


 


 
من وحافظ
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٦ : توسط : پیر صدیق

 

چه خوش گفتی  ،هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

شاعرمن،  حافظم ، باشعر تو،عاشق شدم و زنده ام به عشق

با شعر تو بندگی عشق کردم و سر افرازم

که گفتی ،بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

در ناامیدی از دیوانت فال گرفتم 

بیت زیر را خواندم و جان گرفتم

کمتراز ذره نئی پست مشو مهر بورز 

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 در مکتب تو،مهربانی آموختم و به استادی رسیدم

  وز دولت عشقی که گفتی،به خلوتگه خورشید،رسیدم

و

خوش ترین یادگارت که ،در این گنبد دوار بماند

صدای سخن عشق بود که، در گوش هر یار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که دراین گنبد دوار بماند

                                              


 
یک نوشته
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٩ : توسط : پیر صدیق

 

نوشته زیر از دخترم ،شادآفرین، است، من خوشم آمد

خواستم شما عزیزان هم بخوانید

قامتم چون کوه است پر غرور واستوار

قلب و احساسم چو رود است بی قرار

چشمهای مهربانم با شکوه و پر سرور

 چهره ام معصوم غرق  مهر و نور

 ندارم ترسی از پیچ و خم های زندگی

ندارم غصه از  بیش و کم های  زندگی

 


 
ادعا
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۱ : توسط : پیر صدیق

باورتون نمیشه ولی دیده ام من، حقیقت دارند

در کوچه ما سنگهایی هستند که، زبان دارند

گوش هم دارند ولی کر می شوند  برای صداهایی

فقط حرف می زنند زیاد زیاد ،   خیلی ادعا دارند


 
فقط خودم
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٤ : توسط : پیر صدیق

 

تا  آسمون  زندگیم،ابری میشه ،اشک غم از چشم من جاری میشه،

تو به یادم  میاری  ،خورشید هست .تو  میگی ، شادی همین  نزدیکیست.

 این منم،که باید ،ابر ها را پارو کنم  ،تا که خورشید  در بیاد،

من خودم باید  ،اشکما ، پاک کنم ،تا که  شادی  از در بیاد.

فقط من می تونم.........فقط خودم...

 


 
سخنی با شما
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٩ : توسط : پیر صدیق

تا یادم هست ............. برای دل خودم شعر می گفتم وداستان می نوشتم
وتنها خواننده پروپا قرص نوشته هایم، خودم بودم .
تااینکه پسر عزیزم خواست، که وب لاگی داشته باشم
تا بعضی دوستان، هم نوشته های مرا ، ببینند وبخوانند .
نویسنده و شاعر نیستم ولی خوشحال می شوم که نوشته هایم ،برای خوانندگان که عزیز ترین دوستانم هستند ،لذت بخش وشاید مفید باشد

اظهار نظر و انتقاد های شما ، برایم بسیار ارزشمند و سازنده است