خوشبختی
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٩ : توسط : پیر صدیق

 احساس خوشبخی دارم و خوشبختم ..................

 وقتی ،دل غمگینی را؛ شاد می کنم

وقتی،وجودم برای دیگران ،مفید است

وقتی بدانم او هم مرا دوست دارد

 

 

 


 
قصه ما
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳٠ : توسط : پیر صدیق

 قصه مارا ،هرکه  نوشته ،چقدر قشنگ نوشته

من و تو را عاشق هم کرده و گفته،  سرنوشته

ما آدم  خوبای قصه ایم،  چیره میشیم بر، بدیها

می رسیم  بهمدیگه،آخر قصه را چه خوب نوشته


 
دل عاقل
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧ : توسط : پیر صدیق

دوستش دارمͺ  ولی او ،  یار وهواخواهم نیست

 مجنونشم ، ولی او , مثل   لیلی عاشقم نیست

 تازگیها،  دلم عاقل شده,عاشق ،عاشقم شده

میگه حیفه،عاشق کسی بشی، که عاشقت نیست

 

 


 
سکوت
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۳ : توسط : پیر صدیق

بهر ننوشتن من ، قلم ،  شکسته می شود

بهر خاموشی من، زبان ،  بریده می شود

همدست شده  باهم، امر به سکوتم  می کنند

درونم، بی زبان و بی قلم پر از , فریادو ناله می شود


 
خوب دیدن
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٠ : توسط : پیر صدیق

خوش خیالم  خوش خیال،با این   خیال  خوش ، خوشم.

هر لحظه  عمرم  گلیست،با این گلستان ، من خوشم.

خوب و  بد  همراه هر  چیز و هر کسیست

هرچه خوبیست در چشم  منه،با چنین  دیدی خوشم


 
من وحافظ 1
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٦ : توسط : پیر صدیق

 

چه خوش گفتی  ،هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

شاعرمن، حافظم ، باشعر تو،عاشق شدم ،زنده شدم به عشق

با شعر تو بندگی عشق کردم و سر افرازم

چو گفتی ،بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

در ناامیدی از دیوانت فال گرفتم 

بیت زیر را خواندم و جان گرفتم

کمتراز ذره نئی پست مشو مهر بورز 

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 در مکتب تو،مهربانی آموختم و به استادی رسیدم

  وز دولت عشقی که گفتی،به خلوتگه خورشید،رسیدم 


 
ادعا
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۱ : توسط : پیر صدیق

باورتون نمیشه ولی دیده ام من، حقیقت دارند

در کوچه ما سنگهایی هستند که، زبان دارند

گوش هم دارند ولی کر می شوند  برای صداهایی

فقط حرف می زنند زیاد زیاد ،   خیلی ادعا دارند


 
فقط خودم
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٤ : توسط : پیر صدیق

 

تا  آسمون  زندگیم،ابری میشه ،اشک غم از چشم من جاری میشه،

تو به یادم  میاری  ،خورشید هست .تو  میگی ، شادی همین  نزدیکیست.

 این منم،که باید ،ابر ها را پارو کنم  ،تا که خورشید  در بیاد،

من خودم باید  ،اشکما ، پاک کنم ،تا که  شادی  از در بیاد.

فقط من می تونم.........فقط خودم...

 


 
← صفحه بعد