آب در کوزه
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٠ : توسط : پیر صدیق

همه جا را مه گرفته ، خورشید درسینه  ماست

 گلای  باغچه ماخشکیدند، آب در کوزه ماست

آدم خوبای قصه ها سربریده ،در چاه شدند

عزیز مصرشدند برادران ویوسف درخانه ماست



 
من وحافظ
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٦ : توسط : پیر صدیق

 

چه خوش گفتی  ،هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

شاعرمن، حافظم ، باشعر تو،عاشق شدم ،زنده شدم به عشق

با شعر تو بندگی عشق کردم و سر افرازم

چو گفتی ،بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

در ناامیدی از دیوانت فال گرفتم 

بیت زیر را خواندم و جان گرفتم

کمتراز ذره نئی پست مشو مهر بورز 

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 در مکتب تو،مهربانی آموختم و به استادی رسیدم

  وز دولت عشقی که گفتی،به خلوتگه خورشید،رسیدم

و

خوش ترین یادگارت که ،در این گنبد دوار بماند

صدای سخن عشق بود که، در گوش هر یار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که دراین گنبد دوار بماند

                                              


 
یک نوشته
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٩ : توسط : پیر صدیق

 

نوشته زیر از دخترم ،شادآفرین، است، من خوشم آمد

خواستم شما عزیزان هم بخوانید

قامتم چون کوه است پر غرور واستوار

قلب و احساسم چو رود است بی قرار

چشمهای مهربانم با شکوه و پر سرور

 چهره ام معصوم غرق  مهر و نور

 ندارم ترسی از پیچ و خم های زندگی

ندارم غصه از  بیش و کم های  زندگی

 


 
ادعا
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۱ : توسط : پیر صدیق

باورتون نمیشه ولی دیده ام من، حقیقت دارند

در کوچه ما سنگهایی هستند که، زبان دارند

گوش هم دارند ولی کر می شوند  برای صداهایی

فقط حرف می زنند زیاد زیاد ،   خیلی ادعا دارند


 
فقط خودم
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٤ : توسط : پیر صدیق

 

تا  آسمون  زندگیم،ابری میشه ،اشک غم از چشم من جاری میشه،

تو به یادم  میاری  ،خورشید هست .تو  میگی ، شادی همین  نزدیکیست.

 این منم،که باید ،ابر ها را پارو کنم  ،تا که خورشید  در بیاد،

من خودم باید  ،اشکما ، پاک کنم ،تا که  شادی  از در بیاد.

فقط من می تونم.........فقط خودم...